داستان های کوتاه(عشق)

مشکل از خودمون هست...

 

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده

و شنوایی اش کم شده است... به

 

نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست

 این موضوع را چگونه با

 

او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و

 مشکل را با او

 

درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به

 من بگویی که میزان

 

ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

 این کار را انجام بده و

 

جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و

 با صدای معمولی ، مطلبی

 

را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله

3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری

 

و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در

 آشپزخانه سرگرم تهیه

 

شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت:

 الان فاصله ما

 

حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.. سپس با صدای

 معمولی از همسرش پرسید

 

"عزیزم، شام چی داریم؟" جوابی نشنید بعد بلند شد

و یک متر به جلوتر به سمت

 

آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز

 هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر

 

رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد

و بازهم جوابی نشنید. این بار

 

جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "

 عزیزم شام چی داریم؟" و همسرش

 

گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!"

 حقیقت به همین

 

سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما

همیشه فکر میکنیم، در

 

دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد ...............

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


الو دخترم سلام ....

 

 


صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

.

.

.

سکوت

.

.

.

عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!

.

.

.

.

.

.

چند دقیقه بعد

.

.

.

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم اینجا منزل **** نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

[ ۱۳٩۱/۱/۱٠ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


پسر کوچولو و سگ...

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش
.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


داستان کوتاه کودک و مادر....

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:


می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و

بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد:


از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او

از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود

یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن

ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته

تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را

احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور

می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم


خداوند او را نوازش کرد و گفت:


فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در

گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که

چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما

صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “

فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد

که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که

در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت

خواهد کرد؟” – فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت

جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این

دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند

زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو

راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو

خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده

می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به

آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم

لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ

داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا

کنی.

مادرم دوستت دارم…

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


بستنی...

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد

پشت میزی نشست.


پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه

پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟


پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه

دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد


بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟


در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز

خالی بودند.


پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر

دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید

یک
بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به

دنبال کار خود رفت.


وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت

کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5

سنتی
و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای

انعام پیشخدمت.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


داستان خیلی زیبا..

 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک

درمورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر

 صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر

گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها

باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های

عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


اسب...

 

یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می‌خوند که زنش یهو ماهی تابه رو می‌کوبه سرش.

مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟

زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم "جنى" نوشته شده بود ...

مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب‌دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش "جنی" بود.

زنش معذرت خواهی می‌کنه و میره به کارای خونه برسه.

سه روز بعدش مرد داشت تلویزیون تماشا می‌کرد که زنش این بار با یه قابلمه بزرگتر کوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.

وقتی به خودش اومد پرسید: این بار برا چی منو زدی؟

زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود.قهقهه

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


فاصله...

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


داستان دو برادر..

 

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود

شب که می شد دوبرادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف  می کردند .یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد

وگفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.من مجرد هستم وخرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره میکند.

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم رو برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.من سرو سامان گرفته  ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تامین شود.

بنابراین شب که شب که شد یک کیسه گندم برداشت و مخفیانه به انبار برادرش برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است.نا آن که در  یک شب تاریک

دو برادر در راه انبار ها به یکدیگر برخوردند.آنه ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه های گندمشان را بر زمین گذاشتندو یک دیگر را در آغوش گرفتند .

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


صورتحساب!!!

 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

 

صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 

 بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  ! 

 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

 

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است 

 

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

 

مامان ... دوستت دارم 

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!! 

 

 

قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

 

 

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!! 

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان  نه12.000 تومان  !!!

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


اگر نخواهیم گناه کنیم ؛ می توانیم....

یه جوون زیبایی بود به نام ابن سیرین ...


شغل این جوون بزازی بود ، مغازه هم نداشت ...


فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را

میافتاد و کاسبی می کرد و گاهی هم برای رفع خستگی

گوشه ای می نشست و بساطش را کناری پهن می کرد.


از قضا زن جوا نی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود ا و را

به دام بندازه .


این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت :


" من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به

سلیقه خودش باشه .


بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... "


ابن سیرینم قبول کرد و با آن زن راهی خانه ا شان شد .


زن وارد شد و ابن سیرین هم یا ا.. گویان پشت سرش وارد

خونه شد


اتاق اول را گذراند ، دومی را هم همین طور ، رسید به اتاق

سوم ...


دید نه بابا مثلی که اینجا هیچ خبری نیست .


رو کرد به به اون زن و گفت : " پس شوهرت کجاست .؟ !


اون زن هم خیلی راحت گفت : " من که شوهر ندارم .


بعد به ابن سیرین گفت : ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو

خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم

شدی .


ابن سیرین یکباره متوجه شد در باتلاقی افتاده که هر چی

بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو خواهد رفت .


این بود که رویش را کرد به سمت آسمان و گفت :


" ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم پس خودت

نجاتم بده "


در همین حال یک فکری به خاطرش رسید ، گفت :


" باشه نیاز نیست داد بزنی ، من آماده میشم برای گناه ، فقط

به من بگو دستشویی خانه کجاست ! "


آن زن هم با این خیال که او راضی شده محل دستشویی را

نشون داد


ابن سیرین رفت داخلش ؛ و تا تونست از نجاسات اونجا برداشت

و به خودش مالید ... ! ؟


و اومد و یک گوشه نشست .


دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میآد ...


رویش را برگردوند و ابن سیرین را در آن وضع دید ، گفت :


" چرا خودتو اینجوری کردی ؟ "


ابن سیرین گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام

بدم ! "


آن زن با عصبانیت و ناراحتی ابن سیرین را با همون وضع از خانه

خود بیرون کرد .


چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببینند !!!


ولی نه ... !


خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چه

جوری ؟


حالا میگم :


ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما :


انگار اون روز و آن ساعت همه مردم مرده بودن ؟ !


هیچ کس ابن سیرین را با اون قیافه ندید ،



و از آن روز به بعد از او بوی خوشی استشمام می شد

و خداوند علم تعبیر خواب را به او عنایت فرمود


میدانید چرا ؟؟


چون حفظ حرمت کرده بود و بر نفس خویش به یاری خدا غلبه

کرد

از این ماجرا درس می گیریم که اگر نخواهیم گناه کنیم ؛ می

توانیم


ترک گناه سخته ولی ممکنه! تو هم میتونی  یه یا علی بگو و

مردانه شروع کن

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


ملاقات ما انسان ها با خدا....

ملاقات ما انسان ها با خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه

ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و

آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی

داخل آن را خواند:

«
امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر

کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین

فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:

« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت.

او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص

نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت

در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر

کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.

مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان

است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم

خریده ام. » مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه

همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال

دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال

آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن

و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی

شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی

به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید

و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز

می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

آ« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق، خداآ

[ ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


سلامتی هرچی رفیقه...

 

 

دوتارفیق بودن که همیشه باهم میرفتن میکده تااینکه یکیشون میمیره

اون یکی تنهامیره میکده

به ساقی میگه :دوتاپیک بریز ساقی میگه: توکه یه نفری؟ میگه :یکی واسه

خودم ویکی واسه رفیقم

چندماه بعد دوباره میره میکده به ساقی میگه : یه پیک بریز ساقی میگه: به

این زودی رفیقت یادت

رفت؟ میگه : نه خودم توبه کردم اینو بیادرفیقم میخورم...

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


داستان کوتاه پیرمرد و پیرزن عاشق....

 

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم


من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم


و حرفای عاشقونه بگیم


پیرزن قبول کرد


فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه


………
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟


پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:


بابام نذاشت بیام…!قهقهه

[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


چت.....

 

پسر : سلام،خوبی؟ مزاحم نیستم؟

دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟

پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟

دختر: تهران/ نازنین/22

پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنین

دختر: مرسی! شما مجردین؟

پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردین؟

دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT آمریکا دارم. شما چی؟

دختر : من فارغ التحصیل رشتهی گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناییتون خوشحالم.

دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچهی تجریشم. شما چی؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟

پسر: خیابون دربند. شما چی؟

دختر : خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟

پسر : خیابون دربند، خیابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟

دختر: اسم فامیلی شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی! چطور!؟

دختر: چی؟ وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب موندهی خونه رو بدی! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر : اِ، عمه ملوک شمائین؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش!

دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده....، آخه می دونین...........

دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونهی منو به آدمای توی چت میدی؟ می دونم به فریده چی بگم!

پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!

دختر:او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا!

راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای

پسر: باشه عمه ملوک! بای

[ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


کلاغ پیری ....


کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست


روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت،

بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:


ای وای تو اونجایی!


می دانم صدای معرکه ای داری!
چه شانسی آوردم!


اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان


کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:


این حرفهای مسخره را رها کن!


اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.


روباه گفت:


ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه

ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.


کلاغ گفت:
باز که شروع کردی!


اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن،

 

از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.


روباه دهانش را باز باز کرد.
کلاغ گفت :


بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی

می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت :


بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .


خلاصه بعد روباه چشمهایش را بست و دهان

را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد

و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.


روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :


بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت :


کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند،

تغاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٩ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


یک خانم و یک آقا ....

 

 

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده


بودند، بعد از حرکت قطارمتوجه شدند که در این کوپه درجه یک که
تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر

دیگری وارد
کوپه نخواهد شد...


ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه


و زن مشغول بافتنی بافتن بود....


شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و


آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند.


اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه


بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی
در حق من بفرمایید؟


-
خواهش میکنم!


-
من خیلی سردمه.


میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی
بگیرید؟


مرد جواب داد:


من یه پیشنهاد دارم!


زن : چه پیشنهادی؟


مرد: فقط برای همین
امشب،


تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.


زن ریزخندی کرد وبه دلش نشست ، 


و با شیطنت گفت: چه اشکال داره ، موافقم!
-
قبول؟


-
قبول!


مردگفت : خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار


پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار. دیگه هم مزاحم من


نشو....!!!نیشخندنیشخندنیشخند

[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


مورچه

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت


و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد


ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد


از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.


دست و پایش لیز می خورد و می افتاد


هوس عسل، او را به صدا درآورد و فریاد زد:


ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود


و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.


یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:


مبادا بروی کندو خیلی خطر دارد!


مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…!
بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.


مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.


بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.


مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!


بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار،

من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود


و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی


مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،


اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن.


من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!


بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند


ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.


مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن.


من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.


بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:


یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.
مگسی سر رسید و گفت:


بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم


مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!


مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت


مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی،


چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود،


چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند
و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…!


مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت
تا رسید به میان حوضچه عسل،


و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند


مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار


از تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت تر شد بند او


هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:


عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید.


اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!


گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم


مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:


نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است


این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش


پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری.


مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد

[ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


داستان چهار شمع ....

 

یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می سوختند و در


محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:


شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی

تواند شعله ی مرا روشن نگه دارد.


من باور دارم که به زودی می میرم...“


سپس شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.


شمع دوم گفت: ”من ایمان هستم . برای بیشتر آدم ها دیگردر

زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...“


سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.


شمع سوم با ناراحتی گفت: ”من عشق هستم ولی توانایی آن را

ندارم

که دیگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده

اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به

نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند...“


طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.


ناگهان...


کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.


گفت :


چرا شما خاموش شده اید، شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید . “


سپس شروع به گریه کرد .


آنگاه شمع چهارم گفت:


نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می توانیم بقیه شمع ها را

دوباره روشن کنیم.


مـن امید هستم !“


با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ،


کودک شمع امید را برداشت و بقیی شمع ها را روشن کرد

[ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


«بابا جون؟»

 


«بابا جون؟»


جونم بابا جون؟


«این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟»


«خب... خب... خب حتما اینجوری راحتتره دخترم


«یعنی با لباس راحتی سختشه؟»


«آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه


«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟»


«.......هیس بابایی، دارم فیلم میبینم


« باباجون، کم آوردی؟


«نه عزیزم، من کم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم
«خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود


«چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میکنه


«آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟»


«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه


پس چرا بدون مانتو میخوابه؟»


«خب مامانت اینجوری راحتتره


«اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت کنه با کت و

شلوار خوابیده بود؟»


«نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد


«پس چرا خانمش که خیلی هم خانم خوبیه بهش کمک نکرد لباسشو در بیاره؟


«چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته


«واسه همینه که شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟»


«عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟»
«داری میپیچونی؟»


«نه قربونت برم عزیزم، اما یه بچه خوب که وسط فیلم اینقدر

سوال نمیپرسه؛ باشه عسل بابا؟»


«اما من هنوز قانع نشدم


«توی این یک مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم


«چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟»


«واسه اینکه تختخوابشون کوچیکه، دو نفری جا نمیشن
«خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟»


«لابد پول ندارن دیگه
«پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟»


«چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم


«آهان، یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا کار خوب رو با هم

انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه که حجابشون رو رعایت میکنن،

 

باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان که باعث آلودگی هوا

نمیشین حجابتون رو رعایت نمیکنین؛ درست گفتم بابایی؟»


«آره دخترم، اصلا همین چیزیه که تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟»
«باشه، ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری

 

ماشین بخریها، به جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع

خواب رعایت کنه که تو اینقدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نکشی



[ ۱۳٩٠/۸/۱٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


پیرمرد و دختر....

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
-
غمگینی؟
-
نه .
-
مطمئنی ؟
-
نه .
-
چرا گریه می کنی ؟
-
دوستام منو دوست ندارن .
-
چرا ؟
-
جون قشنگ نیستم .
-
قبلا اینو به تو گفتن ؟
-
نه .
-
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
-
راست می گی ؟
-
از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سیاه پاپـتی ، پرید روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !

از یه جایی صدا اومد که : زهر مار !!!

بغض کلاغه ترکید ، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید ، قطره اشک لابه لای پرهای

سیاهش گم شد و رفت ، یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین ...

یه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سیاه می دیـد عین خودش : زشت و سیاه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود ، آخه شب قبل یه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سیاه پاپتی ، زشت و

سیاه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهمید ...؟!!

حیف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پرید تو قصه ها ...

دلش نگو ، یه تیکه خون ؛ پر از " برو ، پیشم نمون ... "

[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


عروس و مادر شوهر ...

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد

تاسمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

 

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او

شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای

مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این

مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای

 مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

 

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا

که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر

نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش

می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

 

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود

بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

[ ۱۳٩٠/٧/٢٤ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


دستمال کاغذی و اشک ....

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

 

قطره قطره‌ات طلاست

 

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

 

عاشقم!

 

با من ازدواج می‌کنی؟

 

اشک گفت:

 

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

 

تو چقدر ساده‌ای

 

خوش خیال کاغذی!

 

توی ازدواج ما

 

تو مچاله می‌شوی

 

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

 

عاشقی کجاست!

 

تو فقط

 

دستمال باش!

 

دستمال کاغذی، دلش شکست

 

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

 

در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

 

او ولی شبیه دیگران نشد

 

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

 

پاک بود و عاشق و زلال

 

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

 

دانه‌های اشک کاشت...

[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


اثبات عشق...

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به

حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما

چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از

کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می

گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی

کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من

حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

 

 

گفتم: آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

 

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت

 جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

 

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس دار.

 

 

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

 

گفت: موافقم، فردا می ریم.


و رفتیم … نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

 

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش

دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید… اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

 

 

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ

کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید

جواب آزمایشو می گرفتم… دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو … ازم پرسید جوابو گرفتی؟


که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.


تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

 

 

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.


مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

 

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری

 

 

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟


گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم
نخواستم بحثو ادامه بدم… دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم

 

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

 

 

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم


دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

 

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.


برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.

 

 

درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.


احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

 

 

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه

 

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم


اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه
توی دادگاه منتظرتم… امضا؛ مهناز.

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


یکی بود یکی نبود....

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه

نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.


خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید .

زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .

 

 

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد

و از آسمان باران بارید.

 

 

 

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .

 

 

 

خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده

 زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .

مرد خندید .
خدا به زن گفت :

 

 

 

به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می

سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .

 

 

 

خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش

را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده

نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید .

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد.

 

 

 

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش

هم پچ پچی کردند و خندیدند .

 

 

 

خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت:

از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

 

 

 

فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن

آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.

 

 

 

پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را

می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی

آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .

 

 

 

مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین

نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر

شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا

راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .

 

 

 

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های

رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می

دویدند و بازی می کردند.

خدا همه چیز و همه جا را می دید.
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ،

که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .

 

 

 

خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه

هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...


خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود .

 

[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


چرا مرا دوست داری …؟

 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید


چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:

نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم


دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد
اما تو نمی توانی این کار را بکنی
پسر گفت …:
خوب
من تو رو دوست دارم
چون
زیبا هستی
چون
صدای تو گیراست
چون
جذاب و دوست داشتنی هستی
چون
باملاحظه و بافکر هستی
چون
به من توجه و محبت می کنی
تو را به خاطر لبخندت
دوست دارم
به خاطر تمامی حرکاتت
دوست دارم
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد
چند روز بعد

دختر تصادف کرد و به کما رفت


پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم
اکنون دیگر حرف نمی زنی
پس نمی توانم دوستت داشته باشم
دوستت دارم
چون به من توجه و محبت می کنی
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی
نمی توانم دوستت داشته باشم
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد
در زمان هایی مثل الان
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز
و من هنوز دوستت دارم
عاشقت هستم

[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]